...کلبه ساحره شب...
خوش آمدید...بی تو مهتاب شبی باز از این کوچه گذشت
سلام بانو دیروز حرفهایی خانم آقا درمورد خاله سوسکه دیونم کرد باورم نمیشد توی تمام اون مدت داشته بازیم میداده و منوبه بازی میگرفته!!حسادتی که کاملاْ بی معنی اون رو به اینجا کشوند توی این مدت خیلی بهش فکر میکردم و دیشب از ۲تا صبح بیدار بودم و به این فکر میکردم حسادت تا چه اندازه میتونه چشم آدم رو کور کنه!!!از دیروز ظهر اون موجود برام شده دقیقاْ یه سوسک سیاه و زشت وچندش آور که در اون پستی و نامردی با دوستی و نزدیک شدن به من برای به دست آوردن چیزی که اصلا لیاقتش رو نداشت چطور به من ضربه زد!!! کسی که مصداق واقعی پستی و نامردی یه موجود کثیف به نام آدم. ازش متنفر با تمام وجودم نفرینش نمیکنم فقط اینو خوب میدونم که از هر دستی داده از همون دست هم ایشالا پس میگیره همونطوری که میخواست آبروی منو بریزه خدا جوابش رو بده. امروز روز آخر حضورمن توی کندو درست یکسال از اخراجم گذشت اما اینبار اخراج نشدم بله خودم دارم استعفاء میدم. دارم درس میخونم و بابا هم اصرار داره که دیگه نیام سرکار.خستگی بیش از حد اینجا و جوخرابش بدجوری خستم کرده و فکر کنم اینطوری بهتر. بانو سلام این روزا خیلی داره سخت میگذره اما خدا رو شکر که داره میگذره. این سردرد های لعنتی دارن بیچارم میکنن.بانو نمیدونم اسم این تصمیم رو چی بزارم اما اسمش هرچی که هست امیدوارم به خیر و صلاح من و هم خونه باشه. فقط دعا میکنم که خدا کمکمون کنه بتونیم با شرایط جدید کنار بیایم.توی خونه بابا اینا دارن بدجوری بهم فشار میارن اما مجبورم مقاومت کنم دیگه نمیتونم. بانو توی این چند سال سخت بود اما هرچی بود گذشت میدونم علت همه این گذر بی حاصل زمان تقصیر هیچکس نبوده شاید اگر اون زمان که باید برای زندگیم و آیندم وقت میگذاشتم این کار رو کرده بودم الان اینطوری نبود اما بانو من به کمک و حمایت خدا ایمان دارم و میدونم که دستم رو میگیره و کمکم میکنه. مدتها بود که اینجا نیومده بودم و نمینوشتم اما دوباره میام آخه بهش احتیاج دارم. توی این مدت با خانوم آقا رابطم تقریباْ خنثا شده و فقط ۲تا همکاریم و دوستی توی محیط کار البته یه چند وقت پیش یه سوتی داد اما همه سعی کردیم ندیده بگیرم امیدوارم خودش متوجه شده باشه که کارش اشتباه بوده کاش بجای بابا به خودم میگفت اما خب نمیگه دیگه مهم نیست راستی بانو میگفت توی اون بازی سید هم بود برام جالب بود ولی بازهم اشکالی نداره نمیتونم هم زمان توی چندتا جبهه باشم به اندازه کافی تحت فشار هستم. بابا کوچولوی من ورداشته همه کندو رو دوربین گذاشته که بتونه کنترلمون کنه اما مگه میشه؟من و خانم آقا که پرو پرو کار خودمون رو انجام میدیم و بازم میریم میشینیم با هم چایی میخوریم دوربینها رو هم به هیچ کجاحساب نمیکنیم. بانو توی این تنهایی و غربت دعا کن خدا کمکم کنه مثل همیشه... الان ۱هفته میشه خونه بابا اینا هستم چقدر باهاشون فاصله گرفتم بعضی وقتا فکر میکنم اصلا نمیتونم درکشون کنم.بابا برام یک عالمه محدودیت گذاشته حتی شاید از کار هم استعفا بدم چون اجازه کارندارم بانو یادت پارسال هم تولد امام رضا اخراج شدم!!!آبان بود یادت؟!!!البته خودم هم چندان مخالف نیستم چون درس برام اولویت داره فقط از ترس اصطکاکی که بین من و مامان۱۰۰٪پیش میاد میخوام که بیام تا براشون این وضعیت عادی بشه و این حقیقت رو قبول کنن امیدوارم خدا به اونا هم کمک کنه. بانو سعی میکنم بیشتر بیام و باهات حرف بزنم... خدایا کمکم کن افسانه ای خموش در آغوش صد فریب گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای رازی نهفته در دل شب های جنگلی
من چیستم ؟ فریادهای خشم به زنجیر بسته ای … بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون زهری چکیده از بن دندان صد امید دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار
من چیستم ؟ بر جا ز کاروان سبک بار آرزو خاکستری به راه گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان اندر شب سیاه
من چیستم ؟ یک لکه ای زننگ به دامان زندگی و زننگ زندگانی آلوده دامنی یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی راز نگفته ای و سرود نخوانده ای
من چیستم ؟ … …
من چیستم ؟ لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات گمنام و بی نشان در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ نماز و روزه ها قبول التماس دعا... سلام بانو امروز سالگرد۶/۶/۱۳۸۷ یادت هست؟ انگار همین دیروز بود که اومدم کندو؟؟وای خدایا چقدر زود گذشت!!!توی تمام این یکسال به اندازه یک عمرهرچند کوتاه اما تجربه پیدا کردم!!! خیلی وقت بود نمیومدم اینجا بلکه اونایی که با این کلبه مشکل داشتن مشکلشون رو یا برن حل کنن یا آدرسش رو فراموش کنن. بانو بعداز عید خاله سوسکه و خاتون اخراج شدن.خودشون خوب میدونن علتش چی بود. بانو اینا رو ولش کن.این یک سال با همه پستی و بلندی هاش گذشت.من توی کارم پیشرفت کردم.خیلی وقت کوه نرفتم البته بچه ها هم البته تک و توک محبت داشتن و خبرگرفتن از همشون ممنونم و دوستشنون دارم. بانو توی این مدت خیلی فکر میکردم به خودم و آیندم و کلی برنامه ریزی کردم و امیدوارم با کمک و یاری خدا بتونم بهشون برسم مثلاْ یکیش درسم که ایشالا بتونم به یه سرانجام خوب برسونمش. بانو من دلم خیلی گرم شده بخاطر نعمتی که خدا بهم داده و آرزویی که حالا برآورده شده. خدایا شکرت... نمی دونم چرا از اینجا نمی تونم دل بکنم!!!!!!!!!!!! از بیم و امید عشق رنجورم آرامش جاودانه میخواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بی کرانه میخواهم پا بر سر دل نهاده میگویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را آن کس که مرا نشاط و مستی داد آن کس که مرا امید و شادی بود هر جا که نشست بی تامل گفت: ((او یک زن ساده لوح عادی بود!)) میسوزم از این دو رویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه میخواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه میخواهم در جستجوی تو و نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر به هوای لحظه ای دیدار دنبال تو در به در نمیگردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمیگردم در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان به لب نمی رانم ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو،مجو،هرگز او معنی عشق را نمیداند راز دل خود به او مگو هرگز فروغ فرخزاد امیدوارم آقایون نارحت نشن ولی این تمام حرف دلم بود... همیشه سلام امروز هم یه روز از روزهای خداست.یه روز از اون روزها که آدم دلش می خواد سر به تن هرچی بی حوصلگی و حوصله سربره نباشه... بانو،حوصلم سر رفته از این بازی مسخره و زنونه که توی این کندو راه افتاده و خدا کنه هرچه زودتر تموم بشه............. پنج شنبه بعد از بازی بی نمک و بچگانه(شاید هم احمقانه) خاله سکوسکه و خانم آقا هر دوتاشون از چشمم افتادن مخصوصاً خاله سوسکه که تیر خلاص رو خودش به خودش زد و من وجدانم کاملاً راحت که از تمام توانم استفاده کردم تا بهش بگم دیگه بس کن این سادگی احمقانت رو وسعی کن خوب زندگی کنی سعی کردم براش دوست خوبی باشم اما نمی دونم چرا اینطور!!!.دیگه حتی به اندازه یک سرسوزن هم برام مهم نیست چه اتفاقی براش میفته با این برخوردها و طرز فکربیمارش البته این موضوعات در مورد خانم آقا هم صدق می کنه. هر چقدر تلاش کردم تا بتونیم با هم خوب کارکنیم و زندگی کنیم نخواستن منم 5شنبه با صدای بلند گفتم: اما بانو من همچنان براشون دعا می کنم و امیدوارم یه کمی عاقلانه بشینن و به خودشون و آیندشون و آدمهای اطرافشون فکر کنن برسن به این شعر که: آینه چون عیب تو بنمود راست خود شکن آینه شکستن خطاست... چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشد؛ با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند! دکتر علی شریعتی خب و اما اندرحکایت سمینارهای جمعه: سمینار صبح که قم بود چندان تعریفی نداشت امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااابرنامه شب واااااااااااااااااااااااااااااای نمی دونید چه خبر بود بی نظیر بود و به قول زی زی 2تا مونده تا خدا خوش گذشت یه جشن باشکوه توی تالار وزارت کشوربا یک عاااااااااااااااااااااااااالمه مهمون های که تقریبا خیلی هاشون از مدیران صنعت بودن کلی غصه خوردم که چرا بابای من نیومد تا اونم اونجا باشه درسته که خیلی جوون ولی مستعد و بزرگ منش (یا همون بین) خیلی عالی بود خیلی دیر برگشتم خونه و خیلی هم خسته شده بودیم اگر درد پام نبود(کفش جدید پشت پام رو زخم کرده) حتماً 100برابر خوش می گذشت راستی توی جشن آقای بهروز فروتن مدیر عامل شرکت بهروز هم سخنرانی کرد اینقدر خودمونی و قشنگ حرف زد که من واقعاً لذت بردم یه جمله هم گفت که واقعاً به عنوان یه ایرانی احساس غرور کردم وقتی آقای فروتن از سختی هایی که برای رسیدن به این جایگاه می گفت واقعاً به این اراده و انگیزه تبریک گفتم و تحصینش کردم به خودم هم یه قولهایی دادم و از خدا هم خواستم در مقابل همه سختی ها وشکست ها و نامردی ها که آقای فروتن هم می گفت کم نداشته بهم صبر و تدبیر بده تا بتونم ازش با سربلندی بگذرم... راستی دیروز جشن عقد زی زی خانم هم بود خیلی براش خوشحالم و امیدوارم با دل مهربونش خدا هم کمکش کنه تا زندگی موفق و شادی داشته باشه... چقدر دل سوزوندن سخت برام،خدا کنه همیشه همینطوری برام سخت بمونه... همیشه سلام دوباره سلام اول سلام این بار دیگه می دونم می خوام در مورد چی حرف بزنم. 4شب که درست نخوابیدم یعنی نمی تونم درست بخوابم همش فکرم درگیر نمی دونم چیکار باید بکنم یا کجای کارم ایراد داره اصلاً ایراد داره یا نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!! سرم شده پر از فکر و خیال بابا هم که رفته مشهد و تا بیاد و من باهاش حرف بزنم دیونه میشم!!!!!!!!!دلم نمی خواد بعداً دوباره بگه دیدی الکی گفتی... بهش قول دادم دلم نمی خواد بزنم زیرش. هفته قبل رفتم کلی لبلاس خریدم همه چیز شاید یه کم روحیم عوض بشه اما انگار نه انگار فقط یکی دو روز خوب بود بعدش دوباره همون فکر های همیشگی و درگیری ها و ذهن بهم ریخته من... تو کندو دیگه اعتماد ندارم به هیچ کس،بعد از اون چهار شنبه کذایی تمام اعتمادم نسبت به همشون مُرد. دلم یه استراحت طولانی می خواد توی این 6ماه یکسره کار کردم و یا شاید مبارزه کردم همه اونجا از هر توانی که داشتن و دارن برای به زانو درآوردنم استفاده می کنن بعضی وقتا از عمد و بعضی و قتا چون به کارهای زشت و آزار دهنده عادت کردن غیر عمد آزارم میدن. توی کندو از اول مُد بود هر کس هر کاری می کنه و گند میزنه صاف میندازه تقصیر من ولی امروز دیگه منم قاطی کردم خاله سوسکه و خانم آقا ،خاتون کار رو به جایی رسوندن که جلوی روی خودم زیرآبم رو میزنن این دیگه از اون کارهاشده!!!!!!!! راستش به خودم شک کردم که نکنه تقصیر از خود من ؟!شاید اگرمنم از اول مثل خودشون که به من اجازه نمی دون چیزی ازشون بپرسم و خیلی راحت میگن تو چیکار داری یا از این دست جوابها منم اینطوری رفتار کرده بودم امروز دیگه مجبور نبودم برای فهموندن این موضوع که خیلی از کارها و ارتباطات کاری و حتی غیر کاری من هم به شما هیچ ربطی نداره ویا اصلاًسعی می کردم باهاشون صادق نباشم مثل خودشون وباز مثل خودشون جواب سربالا می دادم یا قایم می کردم حالا اینقدر خاطر عزیزم مُکدر نمی شد... دیگه حوصله هیچکدومشون رو ندارم خیلی دارن مسخره بازی می کنن این از اینا که شدن برای من عامل عذاب و اونم از اخلاق مهندس که برای من شده خود عذاب البته می دونم که بعداز اون چهار شنبه که همه افراد بالا،دست به دست هم دادن تا به بدترین وضع ممکن از پشت خنجری کاری به من و شاید بیشتر مهندس بزنن اما نشدکه بشه چون اشتباه فکر می کردن دلم می خواد یه مدت طولانی برم یه جایی که هیچکدوم رو نبینم تا شاید تونستم کنار بیام و تحمل کنم هیچکدوم رو هیچوقت نمی بخشم و این رو خودشون خیلی خیلی خوب میدونن فقط بی خیال شدم اون هم بخاطر بابا و مهندس که گفتن اهمیت نده منم گفتم سکوت می کنم تا خودشون صادقانه بیان و بگن چرا اینطوری کردن با منی که خودشون خیلی خوب میدونن در بدترین شرایط هم می تونستم کنارشون بمونم... خیلی خسته شدم و بی حوصله ازهمه چیز از این اخلاقها از آدمهای وحشی صفت از سوالهای بی جواب از این دنیای بی سرو ته از کارم که خیلی کُند پیش میره از همه چیز داره حوصلم سرمیره شدم کیسه بکس و این داره دیونم می کنه... توی این هفته فقط یه اتفاق به درد بخور و قشنگ افتاد و اونم اینه که زی زی خانوم گلم عروس شد.منم براش از ته دلم دعا می کنم تا ایشالا خوشبخت و سر بلند بشه البته این زی زی هم مثل بقیه وقتی بهش نیاز داشتم تنهام گذاشت اما اشکالی نداره من همیشه زی زی رو دوست داشتم آخه اگر کمکم نکرد حداقل بدی هم بهم نکرد... خیلی وقت کوه نرفتم این هفته هم که نمی تونم باید برم سمینار مدیران صنعت (تهران)ومدیریت فروش دکتر صحت(قم)شرکت کنم ولی هفته دیگه احتمال خیلی زیاد برم به تنهایی و خلوت کوه نیاز دارم اونم خیلی زیاد... همه قرار بیان من که نفهمید خانم آقا برای چی دوست داره شرکت کنه البته شاید واقعاً دلش می خواد از محتوای سمینار استفاده کنه ولی خاله سوسکه که می گه می خوایم بریم اردو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!به حق چیزای ندید و نشنیده من نمی دونم با این طرز فکر چندتا شاخ در بیارم بس میشه... اصلا ولش کن حوصله حرف زدن ندارم خدا رو شکر داریم به عید و تعطیلات سال جدید نزدیک میشیم حسابی یه دلی از عزا در میارم و میرم تفریح و گردش دیگه هم به هیچ کدوم ازاین آدمه فکر نمی کنم توی اون مدت... شما هم برام دعا کنید خیلی زیاد... گاهی وقت ها با وزیدن یه نسیم خنک از روی گونه هات احساس می کنی خوشبخت ترین انسان روی زمینی ! گاهی با دویدن میون گندم های طلایی ... گاهی با بوییدن یه گل چهارپر گاهی توی آینه به خودت نگاه می کنی و آه می کشی ... دلت میخواد دستت به صاحب تصویر تو آینه برسه و اونو به سزای عملش برسونی گاهی اشک می ریزی و به جواب یه سوال فکر می کنی.که چرا؟که چی شد؟ سرت خورده به یه مسئله و به جای گنشک دور سرت علامت سوال می چرخه ! گاهی به تپش های ساعت گوش می دی و هوس یه فنجون قهوه ی تلخ می کنی ... اما گاهی ... گاهی یه جعبه ی قرمز پر از گلبرگ های رزهای خشک شده برات نویدبخش یه عمر تلاش برای داشتن یه نگاه میشه گاهی خیره شدن تو ژرفای یه نگاه کوچولو میشه بزرگ ترین آرزوت ... همون نگاهی که می خوای مال تو باشه ... برای همیشه اون وقته که گاهی ... گاهی دیگه برات مهم نیست دستت به تصویرت می رسه یا نه ... دیگه برات جواب هیچ سوالی مهم نیست فقط می خوای گاهی ... تو خلوت رویاهات بنشینی , نسیم از گندم زار بیاد گونه هاتو نوازش کنه و توی یه فنجون خالی دنبال طرح نگاهش بگردی.


به جهنم...![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چون قبلا در مورد مسائلی که توش مطرح شد من تحقیق کرده بودم و چندان جذابیتی برام نداشت.من،بابا،مهندس ،پینوکیو(شازده کوچولو)،خانم آقا شرکت کردیم که آقایون یه کاری کردن که به من خیلی برخورد به زبون بی زبونی به مهندس طعنه زدم و گفتم اونم فهمید و طبق معمول که اینطوری میشه هیچی نگفت...![]()
![]()
ایرانی نباید بگه می تونم ایرانی باید بتونه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
الهی آمین...![]()
![]()

| Design By : Night Skin |


